تبليغاتX
جمعه بازار
پشیمونم 
 

به نام خودت که من یکی نوکرتم

سلام به تموم دوستای عزیزم همه اونایی که همیشه کنارم بودن حتی اگه کامنتی نمیذارن

دلم واسه تکتکتون تنگ شده خیلی ازتون دور شدم خودمم نفهمیدم چه جوری اما الان میبینم   اونقدر دور شدم که اگه بخوام بهتون نزدیک بشم دیگه توانی ندارم

یه ادم خاصی هستم هر چیزی را تا خودم تجربه نکنم واسم عبرت نمیشه و چه بسا خرد شدم و باز از صفر شروع کردم اونقدر زندگی پر فراز و نشیبی داشتم که میشه ازش داستان نوشت اما اگه خیلی اذیت شدم

یه حسن خوبی که واسم داشت این بود  بیشتر از سنم تجربه کسب کردم هر چند هر کدوم واسم خیلی گرون تموم شد

اسیب همه این تجربه هام مستقیم متوجه خودم میشد تا این تجربه اخریم که از حد خارج شد و به اطرافینم سرایت کرد و خیلی دل شکسته شد

خیلی اه کشیده شد خیلی ها ازم رنجیدن و من واقعا سوختن عزیزامو ندیدم همه دوستامو از دست دادم و همه با اه و ناله ازم جدا شدن

واز زمانی اون بالایی چشممو به حقایق باز کرد روزو شب واسم نمونده خیلی هاشون مجبور بودن منو ببخشن چون جزئی از وجودشون بودم مثل خانوادم که اونم از دلشون خبر ندارم

وای به تو دختر که چه کردی....

اومدم  تا واستون اعتراف کنم شاید یکم ارومتر بشم همینجا از کسانی که دلشونو شکستم حلالیت میخوام

خیلی بد کردم ....

 

|+|
نوشته شده توسط شقایق در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 23:43
از سراب تا حقیقت(1) 
 

مقدمه:

این دست نوشته ای که میخونید نمیدونم اسمشو بذارم داستان یا حقیت؟

به هر حال هر چی که هست بیان عشق و خیانته

خوب از اینجا شروع شد تا به خودم اومدم و ببینم تو این دنیایه بی در و پیکر چه خبره دیدم که تویه زندگی قرار گرفتم ٬جالبه ها!

بعضی ادما فکر میکنن زندگیشون تو یه خواب سپری میشه منم از جمله همون ادما هستم ای وای ببخشید اصلا فراموش کردم خودمو معرفی کنم من ارام هستم ۲۹ ساله٬داشتم میگفتم: دیدم تو یه زندگی قرار گرفتم که الان فکر میکنم واسم خیلی زود بود وارد یه زندگی مستقل بشم نمیدونم چی شد که اینجوری شد

بعضی ها میگن بچه بودم بعضی ها میگن قسمت بوده بعضی ها میگن خیلی هم به موقع بوده اما نظر خودم اینه که بچه بودم البته قسمت هم بی تقصیر نبوده٬ جدنا این قسمت و سرنوشتم یه راز نهفته ایه واسه خودش

ای وای ببخشید چقد از این شاخه به اون شاخه میپرم داشتم میگفتم: وقتی وارد اون زندگی شدم با خودم فکر میکردم خوشبخت ترین زن دنیا ام که شاید ۹۰درصد دخترا اوایل ازدواج همین فکر را میکنن که متاسفانه باید بگم از این ۹۰ درصد شاید ۱۰ درصد به خوشبختی واقعی برسن  بگذریم

خلاصه اینکه فکر میکردم خوشبخت ترین زن دنیام و سعی میکردم چیزی تو زندگیم کم نذارم بهترین غذا ها٬بهترین لباسا٬بهترین رفتار و دیدگاهه اصلی من این بود که بهترین مرد تو این دنیا را فراهاد بدونم شوهرمو میگم

اون موقعی که وارد زندگیش شدم ۲۲ سال داشتم و فرهاد ۲۷ ساله بود هر چی از ازدواجمون میگذشت عشق من نسبت به روز قبل بیشتر و فرهاد کمتر میشد البته نباید نا حق بگم تا ۷ ماه اول از ازدواجمون عشقمون یکسان پله های پیشرفتو طی میکرد یه جورایی تو رقابت بودیم که از همدیگه سبقت بگیریم همیشه تو این فکر بودم که چه جوری من سبقت بگیرمو به قول معروف روشو کم کنم

این رو کم کردنش همیشه واسم تو خیال بود و فکر نمیکردم هیچ وقت بتونم روشو کم کنم و به خودم میگفتم شاید تا اخر زندگی مشترکمون هم نتونم .. اما یه دفعه نمیدونم چی شد روزگار به عشقمون حسودیش شد

یا توان فرهاد تو بازی کردن نقشش به اتمام رسیده بود هر چی بود که واسه من خیلی ناگهانی و غیر منتظره بود باید بگم یه اتفاق غیر مترقبه بود مثل اینکه اون خوشبختی٬بهترین بودن ٬ عشق٬ علاقه٬محبت یکدفعه زیر یه لایه خاکستر مدفون شده بود و

 از اینجا بود که ورق زندگیه منه ارام به داستان نا ارام مبدل شد.

پیوست۱:

این داستان دستاوردهای ذهنم میباشد و افراد حاظر در ان هیچ وجود خارجی ندارند

پیوست۲:

باید به دوستای عزیزم بگم هر شب میتونن این داستان را دنبال کنن

با تشکر:شقایق

 

 

|+|
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 0:20
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!........................................................... 
                                                 به نام تنها عاشق هستی  

حرومت اون همه صداقت من.....حرومت اون همه محبت من

به هر چی که خواستی تو رسیدی...ولیکن از سر رفاقت من

حرومت اون همه نون نمکها.....که تو سفره ما خورده بودی

به خود اومد دلم یه لحظه دیدم....تموم زندگیمو برده بودی

تو هر جایی که هستی خوش نباشی...دلت مثل دلم باز بگیره

بشینی تا بیاد روز عذابت.......دلت تنها و بی همدم بمیره

الهی که بیاد اون روز بفهمی...چه سخته از رفیقات زخم خوردن

یه عمری گوشه ای تنها نشستن....تموم ثانیه ها را شمردن

(خانومی)

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یکی مثل من عاشق یکی مثل تو بود

اومد که فریاد بزنه اما دیگه نایی نداشت خواست بمونه پیشش ولی تو قلب اون جایی نداشت

ای دختر ای بی وفا ای تو که تنهام میذاری تو قاب عکست جای من عکس کیو میخوای بذاری

برو برو که مثل تو زیاد تو دنیا واسم

برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم

(خانومی)

روتو کم کن بی حیا دیگه سراغ من نیا انگشت نمای شهر شدی بی ابروی رو سیاه

تحملت سخته چقدر اصلا خود مصیبت میخوام یه عمر نبینمت یه لحظه شم غنیمت

تازگیم که راه به راه وصله ناجور میزنی زخم زبونتو همش به نقطه کور میزنی

خبر میاد از چپ وراست سرت شلوغهراه به راه به لطف دوروبریات

وقت نداری برای ما

(خانومی)

ایستگاه انتظار من خالی شده از سکنه دلمداره تو تنهایش با خاطراتم میکنه

پرنده پر نمیزنه تو لیست انتظار من انگار همه مسافرا تو راه جاده گم شدن

سکوت تلخ مرگبار تو ایستگاه انتظار داره تو گوشم میپیچه خسته شدم از انتظار

میاد سکوت و میشکنه صدای سوت قطار یه لحظه با خودم میگم دیگه تموم شد انتظار

صدای فریاد منو داره کسی جواب میده حالا یکی از اون بالا به داد قلبم رسیده

قطار با سرعت نور انگار منو ندید ورفت دلم تو این ناباوری از بی کسی مرد وشکست

(خانومی)

 

یا حق

|+|
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 20:6
بیا ببین چه خبره.. 
 

تو جمعی که نشستیم   دیگه هیچی کی غم نداره   هر کی با یارش نشسته

هیچ کسی غصه نداره   واسه ی نا مهربون ها   اینجا هیچ جایی نداریم

هر کسی دل بشکنه اینجا   دیگه باش کاری نداریم  میزنیم شاد میخونیم شاد

تا بدونیم عاشق هستیم  تا بگیم دلداده هستیم   ما به دنیا دل نبستیم

توی دنیایی که دو روزه واسه چی غصه بسازیم  ما همه خدارو داریم

از همین دنیا میسازیم  اگر امروز هم گذشت و رفت  ما همه فردا را داریم

فردا هم باز مثل امروز هیچ کدوم غصه نداریم میخونیم شاد میزنیم شاد 

تا بدونیم عاشق هستیم  تا بگیم دلداده هستیم ما به دنیا دل نبستیم

امشب انگار غم ندارم اخه هستی تو کنارم  باورم نمیشه

ای وای هیچی کم ندارم  قول بده ای نازنینم  همیشه تو هستی یادم 

یک دفعه تنهام نذاری اخه بی تو بی قرارم

میخونیم شاد میزنیم شاد تا بدونیم عاشق هستیم  تا بگیم دلداده هستیم

""ما به دنیا دل نبستیم""

   به نام عاشقترینه عاشقا که هر چی زیبایست از اوست

هشت سال گذشت  هشت سال با تموم خوب وبدش با تموم کم و زیادش با تموم زیباییها و زشتیاش

خیلی سخت بود واسه یاد گرفتن لحظه به لحظش اذیت شدم و امروز بعد ۸ سال میتونم سرمو بالا بگیرم که اخر رمز خوشبختی را پیدا کردم

اما این دلیل نمیشه که بگم کافیه اما میتونم بگم خیلی خوبه

هشت سال پیش توی همچین شبی داشتم برنامه میریختم که تا قبل ساعت ۲ که نوبت ارایشگاه دارم چه کارایی باید بکنم کارایی که هیچ عروسی نمیکنه

اول شیفون  بعد دامن لباس عروس بعد در به در دنبال سی دی  واسه مراسم تالار بعد که تموم این کارا را کردم حس کردم لثه ام افت زده و دقیقا یه طرف صورتم داره ورم میکنه

سریع پریدم پیش یه دکتر با خواهشو تمنا که تو را خدا من امشب عروسیمه بذارین برم داخل خلاصه رفتم بعد دکتر گفت به خاطر استرسه یه دارو داد گفت مشکل نداره و قتی رسیدم خونه فقط یه لقمه

نون با کوکو مامان داد دستم پریدم تو ماشین بابایی رفتم ارایشگاه  وای که چه روزی بود

از علی هم خبری نبود معلوم نبود داشت واسه خودش چیکار میکرد  باید واقعا منو به عنوان عروس نمونه معرفی میکردن اخه تموم کارای عروسی را خودم کردم هر کاری که باید داماد انجام میداد و کارای خودم

فقط یه جا ارامش گرفتم اونم تو ارایشگاه بود.

بله هشت سال کم نیست اما گذشت (۲۳ابان ماه۱۳۸۰) فردا هشتمین سالگرد ازدواجمونه و من این روز پر مشغله و پر خاطره که هر موقع یادش میوفتم از خستگیاش دلم میگره را به همسر عزیزم که الان خوابه و عمرا یادش نیست فردا چه روزیه و واسه فرداش که تعطیله هزار کار و مشغله درست کرده تبریک میگم 

علی عزیزم سالگرد ازدواجمونو با عشق بهت تبریک میگم

اما اینو جدی میگم دوستت دارم یه عالمه هر چند میدونم خیلی کمه

وتوی این روز ۲ تا اتفاق خوب دیگم افتاده و میوفته

اول تولد داداش خوبم مهدی عزیزم ( عزیز دلم تولدت مبارک ایشالا هزار ساله بشی)

و

امیر عزیزم که روز عروسیش با روز عروسی ما مصادف شده امیر جان شروع زندگی جدیدتو با صمیم قلب بهت تبریک میگم و امیدوارم سالها و روزهای خوشی را کنار سارای عزیزم سپری کنی

ایکاش میتونستیم بیایم اخر نشد شاباش ازت بگیرمدلم اونجا پیش شماست اما من و علی ماه عسل اینجا منتظرتونیم

خوشبخت بشی عزیز دلم

یه سبد گل شقایق تقدیم میکنم به دل عاشقت که ۷ سال جنگیدی تا اخر پیروز شدی

عروسیت مبارک

 

ابجی کوچیکه:ش  ق  ا  ی  ق  

|+|
نوشته شده توسط شقایق در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 0:5
اگه حسودا بذارن....... 
 

اگه حسودا بذارن........

میبرمت یه جایی که ندونن کجایی اخه تا کی جدایی دوستت دارم خدایی

نمیذارم یه غریبه جامو تو قلبت بگیره دستای تو را بگیره اگه میخواد بگیره خدا کنه بمیره

جونم واست بگه:دیگه طاقت ندارم

جونم واست بگه:دیگه راهی ندارم

دلو بگیر وببر هر جا که خواستی

جونم واست بگه:تویی تنها ستارم

دوستت دارم تا وقتی زنده هستم

تا دنیا دنیاست به پای تو نشستم

نگو دوستم نداری میدونم دروغه

جونم واست بگه تویی تنها ستارم

 

اگه حسودا بذارن......

 

خانومی

|+|
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 23:25
دلتنگیهای یه بیقرار 
 

 سلام سلامی به گرمی دل عاشق و مهربون تک تک شما ها

شماهایی که بودید ونبودید وشماهایی که نبودید و بودید!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دلم گرفته از این همه تاریکی ولی دلخوشم به سو سو ستاره ها   

 میخوام تو این پست خودمونی حرف بزنم حرف دلمو  مثل قدیما کاش بتونم شاید یکم خالی بشم

۲ روزی میشه از شمال اومدم توی دو شهر اصلا احساس غربت نمیکنم یکی شمال و یکی اصفهان اینم چون دو رگه هستم مشترک بین اصفهان و شمال

چند وقتی میشد دلتنگ شمال و خاک بابا بودم دلم میخواست تنها میرفتم اما نشد هر بار رفتیم فقط گذری سر خاکش رفته بودم و این بارم باز همون جور شد

وقتی راه افتادیم ونیت کردیم بریم سر خاک ۳ ساعتی طول کشید و هوا تاریک بود وقتی رسیدیم

بابا  جایی  که خاکه مثل بهشته روی یه تپه سر سبز که بالای سرت درختا سایه انداختن مثل جنگل اما خیلی قشنگتر  شب هیچ کس جرات نمیکنه بره قبرستان اما اینجا اصلا ادم احساس ترس نمیکنه نمیدونم چرا ....

تاریک بود و چشم چشمو نمیدید با بدبختی قبرشو پیدا کردم نشستم سر خاکش خیلی درد دل داشتم اما وقت کم بود فقط زار میزدم  دلم واسش تنگ شده بود خیلی زیاد خیلی نمیتونستم خودمو کنترل کنم علی که فاتحه خوند و رفت من موندم و امیر پسر عمه ام اونم رفت سر خاک پدر بزرگش نمیخواستم کسی پیشم باشه دلم میخواست با بابایی حرف بزنم اونقدر طول کشید که صداشون در اومد اما من پاهام پیش نمیرفت بلند بشم انگار پاهامو به قبرش بسته بود

نمیتونستم دل بکنم اما چاره هم نبود تا اینکه دیدم امیر یه شمع اورد گفت اینو از رو یه قبر دیگه برداشتم البته گفت ازش اجازه گرفتم به هر حال روشن کرد به بابایی گفتم شمع که تموم شد بذار برم اینا منتظرن گفتم وقتی خاموش شد میرم اما اون شمع اصلا خاموش نشد  بابایی هم از من دل نمیکند منم همینطور کاش میشد تا صبح کنارش میشستم

 ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اونقدر اون شمع سوخت و خاموش نشد تا اینکه امیر خان لطف کردن و زحمت خاموشیشو کشیدن

اما باز هیچ کدوم از هم دل نمیکندیم تا اینکه به زور منو از سر خاکش بلند کردن چقدر دلم میخواست پیشت باشم باهات حرف بزنم  درد دل کنم

 

الان که اومدم هنوز بیتابشم میخوام برم فقط سر خاکش صبح تا شب اونقدر که خودش بگه پاشو دختر برو چقدر میای اینجا (میدونم نمیگه)

بابایی قرار اینبار با دست پر بیام پیشت پس واسم دعا کن تا زود کارام پیش بره وبیام اونجا چقدر دلم میخواست الان بودی میشستم کنارت سرمو میذاشتم رو زانوت دستتو میکشیدی توی موهام تا خوابم ببره

 

خیلی بی تابتم بابا میفهمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

خیلی زود میام پیشت خیلی زوددوستت دارم

 

از طرف تنهادخترت که حتی یک بارم گرمای دستتو روی موهاش حس نکرد

ببخشید اگه جمله هام به هم نمیخورن فقط میخواستم یکم خالی بشم

دوستتون دارم

یا حق

|+|
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:29
انسانیت 
 

                  """ به نام انکه اشک را افرید که سرزمین عشق اتش نگیرد """

یه کره خاکی بود ویه خدای بزرگ ومهربون بندهاشو ردیف کرد میخواست قصه سرنوشتو رو بیشونیشون حک کنه یه قلمی داشت اسم اون قلم:قلم نوک طلا بود واسه همه با اون قلم نوک طلا نوشت قصه خوب سرنوشت اما به من که رسید جوهر قلم تموم شد یه بر از مرغ سیاهه غم شکست و نوشت قصه تلخ سرنوشت

چرا ما ادما خودمونو اذیت میکنیم میدونیم به هر چیزی دل ببندیم یه روزی فنا میشه بس:

امید به اینکه به جایی که من الان هستم برسید چرا که من به کسی دل بستم که فنا ناپذیره

 

""انسانیت"" نه تنها یه کلمه نیست بلکه یه عمر زندگیست

الف:اهل شدن

نون:نشاتی از خدا

سین:سرور

الف:ارامش

نون:نمو

ی:یکی شدن با حق

و

ت:تهی شدن از دنیا



""""خدایا در کلبه درویشی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری

من همچو تویی را دارم و تو همچو خودی را نداری"""

 

ابجی شقایق

 

|+|
نوشته شده توسط شقایق در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 3:39
راز عشق 
 

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم

در قبلگاه عشق بودی تو معبودم

ارام واسوده در خواب خوش بودی

یه لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

من با نفسهایت نام تو را خواندم

کاش ای هوسبازم با تو نمی ماندم

روزی که میگفتی من با تو میمانم

روزی که میگفتی من بی تو میمیرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم

بازنده من بودم این بوده تقدیرم

خوش باوری بودم پیش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن پیش تو اسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم

گفتم که میمیرم گفتی که میدانم

باور نمی کردم هرگز جدایی را

ان امدن با عشق این بی وفایی را!!!!!!!!!!!!

خانومی

|+|
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 23:21
حزانت عشق 
 

این غم که تو صدامه زخم شب گریه هامه

یاد یه عشق کهنست که هنوزم باهامه

با ما که راه نیومد این روزگار نامرد

صدای من به جز تو رو هر دلی اثر کرد

غصه واشک وحسرت اول مشق عشقه

حالا همه میدونن که مشکی رنگ عشقه

کاشکی میشد یه روزی بشی تو مهربونتر

سر بزاری رو شونم خودم برات بخونم

دلم واست تنگ شده جونم میخوام ببینمت نمیتونم

بین ما دیوارهای سنگی حاصل یک عمر میدونم

پنجره چشمای تو کاشکی به چشمام وا بشه

این بغض چند ساله ی من از تو گلوم رها بشه

من که فراموش کردنت چرا واما داشت برام!!!!!!!!

بابای بارونت میشم بیا وگم کن گریه هات

واست دلم واست تنم واست تموم شد زندگیم

از تو دوباره من شدم با تو حروم شد زندگیم

واست دلم واست تنم ای سر پناه خستگیم

ارامش وجود من بی تو حروم شد زندگیم

از یه بغض قدیمی ببین کجا رسیدم میون این جمعیت هرگز تو را ندیدم

چه باشی چه نباشی از عاشقی میخونم

تا اخرینه عمرم یه مشکی پوش میمونم!!!!!!!!!!!!

خانومی

|+|
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 23:9
مرام عشق 
رفتمو تنهات میزارم با یه دنیا گله ..واسه دست کشیدن از عشقت چاره شده فاصله..

روزی که چشماتو با تو دیدم چشم از همه بریدن اما دریغ از چشم تو!!!!!!!!!!!!!

دیگه تمومه.. شادی حرومه..به قلب خستم زدی نشونه جونم

دیگه نمیخوام دل دیونه از خاطراتم چیزی بمونه جونم

ای وای از اون همه احساس شد پرپر نگاه تو

حیف از دلی که با جونم میرفت به راه تو

حالا که دست دل سنگت رو شد واسه دل خستم

میخوام بدونی چشمامو روی تو بستم

رفتیو قلب تو تنهاست بین این همه سیاهی

حالا ببین بدون من چه سخت ه بی پناهی

روزی که بریدی از من گفتی اسونه رفتن!!!!!!!!!!!!!!!!

اما دریغ از عشق من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خانومی

|+|
نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 22:59