![]() |
مقدمه:
این دست نوشته ای که میخونید نمیدونم اسمشو بذارم داستان یا حقیت؟
به هر حال هر چی که هست بیان عشق و خیانته
خوب از اینجا شروع شد تا به خودم اومدم و ببینم تو این دنیایه بی در و پیکر چه خبره دیدم که تویه زندگی قرار گرفتم ٬جالبه ها!
بعضی ادما فکر میکنن زندگیشون تو یه خواب سپری میشه منم از جمله همون ادما هستم ای وای ببخشید اصلا فراموش کردم خودمو معرفی کنم من ارام هستم ۲۹ ساله٬داشتم میگفتم: دیدم تو یه زندگی قرار گرفتم که الان فکر میکنم واسم خیلی زود بود وارد یه زندگی مستقل بشم نمیدونم چی شد که اینجوری شد
بعضی ها میگن بچه بودم بعضی ها میگن قسمت بوده بعضی ها میگن خیلی هم به موقع بوده اما نظر خودم اینه که بچه بودم البته قسمت هم بی تقصیر نبوده٬ جدنا این قسمت و سرنوشتم یه راز نهفته ایه واسه خودش
ای وای ببخشید چقد از این شاخه به اون شاخه میپرم داشتم میگفتم: وقتی وارد اون زندگی شدم با خودم فکر میکردم خوشبخت ترین زن دنیا ام که شاید ۹۰درصد دخترا اوایل ازدواج همین فکر را میکنن که متاسفانه باید بگم از این ۹۰ درصد شاید ۱۰ درصد به خوشبختی واقعی برسن بگذریم
خلاصه اینکه فکر میکردم خوشبخت ترین زن دنیام و سعی میکردم چیزی تو زندگیم کم نذارم بهترین غذا ها٬بهترین لباسا٬بهترین رفتار و دیدگاهه اصلی من این بود که بهترین مرد تو این دنیا را فراهاد بدونم شوهرمو میگم
اون موقعی که وارد زندگیش شدم ۲۲ سال داشتم و فرهاد ۲۷ ساله بود هر چی از ازدواجمون میگذشت عشق من نسبت به روز قبل بیشتر و فرهاد کمتر میشد البته نباید نا حق بگم تا ۷ ماه اول از ازدواجمون عشقمون یکسان پله های پیشرفتو طی میکرد یه جورایی تو رقابت بودیم که از همدیگه سبقت بگیریم همیشه تو این فکر بودم که چه جوری من سبقت بگیرمو به قول معروف روشو کم کنم
این رو کم کردنش همیشه واسم تو خیال بود و فکر نمیکردم هیچ وقت بتونم روشو کم کنم و به خودم میگفتم شاید تا اخر زندگی مشترکمون هم نتونم .. اما یه دفعه نمیدونم چی شد روزگار به عشقمون حسودیش شد
یا توان فرهاد تو بازی کردن نقشش به اتمام رسیده بود هر چی بود که واسه من خیلی ناگهانی و غیر منتظره بود باید بگم یه اتفاق غیر مترقبه بود مثل اینکه اون خوشبختی٬بهترین بودن ٬ عشق٬ علاقه٬محبت یکدفعه زیر یه لایه خاکستر مدفون شده بود و
از اینجا بود که ورق زندگیه منه ارام به داستان نا ارام مبدل شد.
پیوست۱:
این داستان دستاوردهای ذهنم میباشد و افراد حاظر در ان هیچ وجود خارجی ندارند
پیوست۲:
باید به دوستای عزیزم بگم هر شب میتونن این داستان را دنبال کنن
با تشکر:شقایق


