تبليغاتX
جمعه بازار
دلتنگیهای یه بیقرار 
 

 سلام سلامی به گرمی دل عاشق و مهربون تک تک شما ها

شماهایی که بودید ونبودید وشماهایی که نبودید و بودید!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دلم گرفته از این همه تاریکی ولی دلخوشم به سو سو ستاره ها   

 میخوام تو این پست خودمونی حرف بزنم حرف دلمو  مثل قدیما کاش بتونم شاید یکم خالی بشم

۲ روزی میشه از شمال اومدم توی دو شهر اصلا احساس غربت نمیکنم یکی شمال و یکی اصفهان اینم چون دو رگه هستم مشترک بین اصفهان و شمال

چند وقتی میشد دلتنگ شمال و خاک بابا بودم دلم میخواست تنها میرفتم اما نشد هر بار رفتیم فقط گذری سر خاکش رفته بودم و این بارم باز همون جور شد

وقتی راه افتادیم ونیت کردیم بریم سر خاک ۳ ساعتی طول کشید و هوا تاریک بود وقتی رسیدیم

بابا  جایی  که خاکه مثل بهشته روی یه تپه سر سبز که بالای سرت درختا سایه انداختن مثل جنگل اما خیلی قشنگتر  شب هیچ کس جرات نمیکنه بره قبرستان اما اینجا اصلا ادم احساس ترس نمیکنه نمیدونم چرا ....

تاریک بود و چشم چشمو نمیدید با بدبختی قبرشو پیدا کردم نشستم سر خاکش خیلی درد دل داشتم اما وقت کم بود فقط زار میزدم  دلم واسش تنگ شده بود خیلی زیاد خیلی نمیتونستم خودمو کنترل کنم علی که فاتحه خوند و رفت من موندم و امیر پسر عمه ام اونم رفت سر خاک پدر بزرگش نمیخواستم کسی پیشم باشه دلم میخواست با بابایی حرف بزنم اونقدر طول کشید که صداشون در اومد اما من پاهام پیش نمیرفت بلند بشم انگار پاهامو به قبرش بسته بود

نمیتونستم دل بکنم اما چاره هم نبود تا اینکه دیدم امیر یه شمع اورد گفت اینو از رو یه قبر دیگه برداشتم البته گفت ازش اجازه گرفتم به هر حال روشن کرد به بابایی گفتم شمع که تموم شد بذار برم اینا منتظرن گفتم وقتی خاموش شد میرم اما اون شمع اصلا خاموش نشد  بابایی هم از من دل نمیکند منم همینطور کاش میشد تا صبح کنارش میشستم

 ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اونقدر اون شمع سوخت و خاموش نشد تا اینکه امیر خان لطف کردن و زحمت خاموشیشو کشیدن

اما باز هیچ کدوم از هم دل نمیکندیم تا اینکه به زور منو از سر خاکش بلند کردن چقدر دلم میخواست پیشت باشم باهات حرف بزنم  درد دل کنم

 

الان که اومدم هنوز بیتابشم میخوام برم فقط سر خاکش صبح تا شب اونقدر که خودش بگه پاشو دختر برو چقدر میای اینجا (میدونم نمیگه)

بابایی قرار اینبار با دست پر بیام پیشت پس واسم دعا کن تا زود کارام پیش بره وبیام اونجا چقدر دلم میخواست الان بودی میشستم کنارت سرمو میذاشتم رو زانوت دستتو میکشیدی توی موهام تا خوابم ببره

 

خیلی بی تابتم بابا میفهمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

خیلی زود میام پیشت خیلی زوددوستت دارم

 

از طرف تنهادخترت که حتی یک بارم گرمای دستتو روی موهاش حس نکرد

ببخشید اگه جمله هام به هم نمیخورن فقط میخواستم یکم خالی بشم

دوستتون دارم

یا حق

|+|
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 0:29